تبليغاتX
زمستان است!
از همه چی تا همه جا

 

ساعت اطاق چند تخته رفیقمان بی تفاوت تر از پیر مرد تخت بغلی که حتی به نیزه سخت سرنگ هم واکنش نشان نمی دهد روی دیوار شومینه بی کار نشسته است؛

من و هم راهم همیشه به تازگی رفتیم تا جایی را ببینیم که وقتی آدم خاموش می شود و یا خلاص در سرازیری قرار می گیرد از دست پیری، او را به آن جا می برند؛

یک در مثل هر در و با چند طبقه و یک سندرم دانی موءنث که جلوی ورودی راه پله را گرفته و با نگاهی پرسان چیزی که ما داریم و او نمی دانم که اصلاً می داند ندارد یا که نه را می جوید یا طلب می کند؛

می رویم بالا تا واحد شش که جلوی در نمایان می شود با حالتی بغض دهنده به من که روی تخت خوابیده؛ دلم چنگ می زند راه نفسم دست این افکار ملنگ را می گیرند و به شلنگ تخته انداختن می نوازند و من جلوی تخت پیر مرد؛

عزیزم می گوید که بیدار است یا بیدارش کنیم نمی دانم و من دست در پهلوی او گره می زنم دلم می گرید و چشمان کم سویش می چرخند ما در کنار پیر مرد نشسته ایم؛

ای تقدیر و ای چرخ که چه حالی می کنی وقتی صدای قرچ قرچ استخوان می شنوی ای پست که پیمانه که سر می آید دیگر چرا جام را می شکنی آخر مگر مرض داری بگذار ما هم سایه برای نفس بریده ای بیابیم تا همه استراحت را برای هم بنوازیم؛

گاهی خنده، گاهی داستان، گاهی کنایه، گاهی التماس و گاه و بی گاه آمدن به راه ما و رفتن از این دنیا و در هپروت چرخ و دوباره کجا؛ !! "مادر باهام قهر کرده نمی دونم چرا باهام صحبت نمی کنه؟" سکوت ما و ترجمه ای که سعی می کنیم در ذهن خود بسازیم تا مرحمی فراهم کنیم برای این جای کلام؛

آخر چه کسی در سرت می نشیند با چی بازی می کند که این گونه مثل دِرل مغزم را می جَوی؟ تو که دیکر از پوست گذشته ای و استخوان آب می کنی پیر مرد؛ بیا، بیا دردم کنار درد تو هیچ که تو کجای این تقویم گم شده ای تا دستت بگیرم و .... آه

دلم پوست انداخت بانگ جرس می آید و ما کجاییم؟ در این راه در بی اثر ترین بخش ممکن که فقط نظاره کار و بار ماست؛ دلم پوست انداخت وقتی تو می خواستی با ما بیایی ای خدا جگرم و این درد در مشت می فشارد قلبمان را و شاید قلبم را؛

دلم پوست انداخت آن زمان که جرأت نکردم به عقب برگرم وقتی می رفتیم و پله ها را نفهمیدیم که کی تمام کردیم و ماشین روشن شد و ....

دلم سوخت برای خودم،

دلم سوخت برای تو،

خدا به همه ما رحم کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 20:36  توسط سید سعید جلالی چیمه  | 

آقا

به کجا می روند این گلوله های قرمز همه شان پر تحرک که غذا می برند برای موجوداتی که نشسته اند در جایی دور هم با عینک های کلفت با دسته های سیاه و بزرگ و چرتکه هایی در دست که پیر و رنجورند ولی بی رحمانه چیزهایی رقم می زنند که بماند؛ در کنار هم می نگارند زندگی کسی را که به زور 40 کیلو می شود، چه پوست و استخوان و چه یاد ها و خاطراتش از رانندگی و سربازی و هر چه گذشته اش پرشور.

آری این چنین هست برادر که می بینی این گردش دون که همه اش تکرار و روزمره گی است چگونه تمام قد مشتی می شود گره شده و به آنی آن همه گذشته پر از شکوه را و صاحب آن روزگاران کلاه جاهلی و سینه کفتری را و خداوندگاری قمار و قلم زنی را و فخر همه رانندگان جاده رفتن و همیشه در راه بودن و ایام کهولت صبح خروس نخوانده چای تلخ و کار سخت روان شدن را به آنی استخوان از هم می پالاند که گویی آن همه شکوه اصلاً نبوده است.

آری این چنین است برادر که اگر قامت افراشته شوی در برابر این گذر، چونان می دراندت از هم که گلهای قالی هم نتوانند همدم و مونسِ تنهاییت شوند که هر چه می گویی که به خانه برویم همه نگاهت کنند و هیچ کس راهیِ در را باز کردن نشود که برویم.

دو دهه را که گذراندی همه اش سرسختی بود با آن چه می گفتند و تو جور دیگر می خواستی و این دهه سوم را که رو به تمام است دیگر خودت تفسیر کن؛ به انکار و دشمنی با خودت کمر بسته ای ای برادر در هیاهوی آمد و شد این و آن که امروز گرم در کنارت هستند و دیگر روز شاید در پس خماری تنهاییت شماره ات را پاک کنند؛ یا شاید خودت همه چیز را پاک کنی و از پس پاک شدگی یادهایت چیزهایی ببینی که مثلاٌ پولی که از رخام طلب داری را بگیری یا ماشینت را از کس دیگر بخواهی!

آری این چنین است برادر که پیر مردی را که همه ما نزدیک و دور در کنارش خاطره هایی داریم امروز رنجور حصاری است که این تقدیر کثیف برایش رقم زده است؛ از آن غذا تعارف کردن به قاب عکس های کنار آینه با اشکِ در چشم و بغض در گلو تا آن اثاث جمع کردن برای رفتن یا حرص کردن گل های قالی؛ همه اش نوید رفتن خاموش و تاریک او را دارد؛ یادت هست که چندی پیش پیر زنی را به خاک فراموشی سپردیم؟ کسی که تو خود می دانی چند سالی را برایمان مادر بود که چهار ساعت در سن هفتاد و چند سالگی روی پا می ایستاد تا چراغی که معلوم نبود کجای روزگارش روشن بود را خاموش کنیم و چه می دانم شاید روشن کنیم.

برادر یادت می آید اخرین ماه یکی از چند سال پیش را که اولین تکه از وجودمان را تو شبانه آوردی به بیمارستان تهران که الهی خراب شود؟ یادت هست آن همه شکوه و جلال چگونه حتی روی پایش به زور می ایستاد؟ که چشم به در بماند برای دیدن کسی و تشنه، آرام و تنها ما را ترک کند؟

می بینی که چه راحت این گردونه همه چیز را له می کند و می رود؟ می دانی ازین می ترسم که روزی که قرار است این زندگی را ترک کنم تنها باشم و همه را در پس یاد ها گذاشته باشم؛ حواست هست که پدر و مادرمان هم در کنار ما هستند؟ می دانم که می دانی که دیگر چیزی نمانده که به دورانی وارد شوی که معمول آن است که تنها نباشی؛ می دانم که جریان به بار نشستن درخت زندگی برای پدر و مادر ما هم آرزوست هر چند در پس کلیشه های کلام متجددین مضحکه می شود! یاد فیلم مرحوم حاتمی افتادم و آن جریان فرزندان و آن مادر و حمید جبلی که زندگی او بهترینِ زندگی هاست؛ شاید هم به دست آهن تفته کردن خمیری که کس دیگری می گفت نمی دانم!!

آری این چنین است برادر که تنهاییت را سر و سامان بده که آن هایی را که این همه را با همدم گذراندن چگونه چشم به در یا سر پا یا صورت به قالی به پایان راه رسیدند که من و تو چگونه خواهیم بود؛ ما که در چنگال این تقدیر خواهیم ماند پس چرا سعادت را خودمان برای خودمان تعریف نباشیم؟ کار و ازدواج و بچّه و حقوقِ سر ماه برای هر کس تعریف خودش را دارد؛ فقط مراقب باید بود تعریف کس دیگری را برای زندگیمان بر نگزینیم!

برای رفیق پیرمان هم نگران نباش؛ خدای من و تو و او هم بزرگ است؛ در قاب خالی فیلم ها و فیلم نامه ها و زندگی نگاتیو 135 و 175 میلیمتری نمانی برادر که زندگی تو برای دیده شدن بر روی پرده سینما یا تلوزیون خانگی نیست؛ خدا به همه ما رحم کند.

 

سعید

1388.02.31

12:00

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 10:9  توسط سید سعید جلالی چیمه  | 

افق

تا چند روز دیگه (۲ فروردین ۱۳۸۸) وارد یه جور حس تازه خواهم شد،

یه جور محکم شدن، یه جور زیاد شدن یا پر شدن نمی دونم،

شاید جالبه ولی یه مقدار ترسناکه،

ترس از یه مسئولیتی که خیلی وزنش زیاده، شایدم رنجش زیاد باشه،

ولی من دلم خیلی روشنه که این پیوند مبارک چه در ابتدا و چه در انتها همه چیش لذت باشه؛ چه سختی و چه شادیش،

می دونم که کسی که در کنارمه همه جوره هوامو داره، با خانواده عالی و خوب همه چی خوبی دیگه،

خدا هم که هست که خودش قوی ترین قوت قلبه، هم هست و هم رفیق خوبیه،

دعا می کنم خودش همه جوره هوای ما رو داشته باشه،

می گردیم و می گردیم و صبر به همراه نان و سبزی و پنیر می بریم تا این راه دور پیش چشممان کوتاه و تفریح گون به نظر رسد، خدای ما را رهنما و یاور.

باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ

زانـــکه دیـــــوانه همان به که بـــــود اندر بند

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 12:56  توسط سید سعید جلالی چیمه  | 

حکمت

و این صدای سکوت باد بود بر رویِ لبهء فنجان ؛

هایُ هویِ نا بجایِ قرار نبود و مورچگان ، صاحبانِ پایانی سوسک هایِ له شده زی پای خدمتکاران ؛

آنقدر شــلوغِ سردرگـمیِ تکرار شده بودند که نمی دانستند شبیه دچار شده اند ؛

یا دچارِ شبیه آن چیزی شده اند که کلاغ و کبک و پند و اندرز می نماید ؛

هوای اطرافِ دوستی ناجوانمردانه سرد بود و چه نا امید تمامِ تابستانِ این چند سالی که گذشت را من لرزیدم ؛

همه اعضای جامدادیِ عروسکیِ دختر بچهء هر چند ساله ، عذادارند از آنکه بی دلیل تراشیده می شوند و بی حکمت خرج ؛

یکی آن طرف تر خط خطی هایِ خود را به صرف گذشتنِ زمان از مرگش چه هنگفت معامله می کند.

و من می دانم اگر بر جایی سفیدیِ ممتدی بود ، حتماً کسی با مدادِ سفید تمامِ اسرارِ آفرینش را روی آن نوشته است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:32  توسط سید سعید جلالی چیمه  | 

بلندگووو

تولدت مبارک ؛

این اولین حرفی بود که بین اون دوتا رد و بدل شد ، آخه اولی تازه به دنیا آمده بود ؛ دومی می دونست که اون تازه وارد کوچولو براش زوده که حرف بزنه ولی می خواست که صداشو تست کنه ؛

توی اینهمه چرت و پرت که اینجا ریخته ، تو لابد هیچ وقت احساس تنهایی نمی کنی ؟ دومی که حیرت زده بود گفت : تعریف تو از تنهایی چیه ؟

تنهایی اون چیزیه که می دن بهت تا اگه وسط یه عالمه سر و صدا و داد و بیداد و حرف و بحث و دوست و دشمن و کوفت و زهرمار بودی هم باز هیچ وجه اشتراکی با اونا نداشته باشی و مثل یه احمق بهشون نگاه کنی ،

ولی من تنها نیستم ؛ تازه خیلیارو هم از تنهایی در میارم ؛ ، صدات چه خش قشنگی داره !

فکر می کنی تنها نیستی ، بیشتر شبیه یه رادیو ورورو می مونی که روشنش میکنن تا موقع ناهار مجبور نباشن حرفای هم دیگرو بشنون ؛ ، این صدای خش هم مادرزادیه ؛

خوشحالم که اینجایی !

  خوشحال نخواهی موند !!

 آهای ......... بیاین اینو ور دارید بندازیدش تو ضایعات ؛ چند بار گفتم که کیت صدا رو جوری تنظیم کنید که روی 10MHZ صاف و صیقلی باشه ، این قراره بلندگوی یه سالن ایروبیک باشه ،

نه بوق تو مردشور خونه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:21  توسط سید سعید جلالی چیمه  |